خوش آمدید من مهدی کریمی هستم. امیدوارم لحظات خوبی رو در اینجا سپری کنید

آمار مطالب

کل مطالب : 350
کل نظرات : 32

آمار کاربران

افراد آنلاین : 0
تعداد اعضا : 9

کاربران آنلاین


آمار بازدید

بازدید امروز : 21
باردید دیروز : 109
بازدید هفته : 801
بازدید ماه : 1595
بازدید سال : 3376
بازدید کلی : 3376
حتما به ادامه مطلب بروید

خداوند ازعزرائیل پرسید: تابحال گریه کرده ای زمانی که جان بنی آدم را میگرفتی؟

عزرائیل جواب داد:یک بار خندیدم، یک بارگریه کردم ویک بار ترسیدم

خنده ام زمانی بود که.....

بقیه در ادامه مطلب

 


خداوند ازعزرائیل پرسید: تابحال گریه کرده ای زمانی که جان بنی آدم را میگرفتی؟

عزرائیل جواب داد:یک بار خندیدم، یک بارگریه کردم ویک بار ترسیدم

 

خنده ام زمانی بود که به من فرمان دادی جان مردی رابگیرم، اورادرکنار کفاشی یافتم که به کفاش میگفت: کفشم راطوری بدوز که یک سال دوام بیاورد.به حالش خندیدم وجانش راگرفتم

 

گریه ام زمانی بودی که به من دستوردادی جان زنی رابگیرم که باردار بود ومن او را دریابان بی آب وغذا یافتم سپس منتظر ماندم تا نوزادش رابه دنیا آورد وجانش راگرفتم دلم به حال آن  نوزاده بی سرپناه در آن بیابان گرم سوخت و گریه کردم

 

ترسم زمانی بودکه امرکردی جان فقیهی رابگیرم که نوری از اتاقش می آمد هرچه نزدیک شدم نوربیشترشد وزمانی که جانش راگرفتم ازدرخشش چهره اش ترسیدم و وحشت کردم....

 

دراین هنگام خداوند به عزرائیل گفت :میدانی آن عالمه نورانی که بود...؟

اوهمان نوزادی بودکه جان مادرش راگرفتی من مسئولیت حمایتش را عهده دار بودم.

هرگز گمان نکن که با وجود من موجودی در این جهان بی سر پناه و تنها بماند.

تعداد بازدید از این مطلب: 944
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید



عضو شوید



فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید